یزدان سلحشور: زمانی نهچندان دور، سینما در نگاه روحانیت شیعه، رسانهای نامطلوب تلقی میشد که هرچه از آن صادر میشد، خلاف مصالح شرع بود. بعد، انقلاب شد.
روحانیت شیعه شیوه نگاهش به سینما تغییر کرد چون سینما تغییر کرد. با این همه هنوز، چه از نظر مردم چه از منظر سیاستمداران، حضور یک بازیگر در لباس روحانی، پذیرفتنی نبود. در فیلمهای 1358 تا 1364، هر وقت قرار بود مراسم عقدی در فیلم بیاید، عاقد، غیرروحانی بود (یعنی در همین حد هم پذیرفتنی نبود که یک شخصیت روحانی جلوی دوربین بیاید).
در ماههای آغاز انقلاب اسلامی حتی ظاهر شدن یک روحانی شیعه - نه بازیگر - جلوی دوربین تلویزیونی (نه در برنامهای خبری که در برنامهای آموزشی) امری دور از انتظار بود. برنامه آموزشی حجتالاسلام راستگو در تلویزیون با حضور وی در لباس غیرروحانی تداوم یافت، اما حضور حجتالاسلام قرائتی در لباس روحانی، جلوی دوربین، فصلی دیگر را با توصیه و مجوز شهید مطهری رقم زد.
بعد، در سال 65 اولین بازیگری که در لباس روحانی جلوی دوربین حاضر شد، خسرو شکیبایی بود در تلهتئاتر دنبالهدار «مدرس»؛ پس از آن بازیگران دیگری هم چنین نقشهایی را آزمودند با این همه در دهه شصت، تنها «شکیبایی» بود (نه مثلاً هادی اسلامی در مجموعهای دیگر با همین نام و درباره این چهره تاریخی) که توانست مخاطبان و مسئولان را قانع کند که شخصیت یک «روحانی شیعه» میتواند به گونهای جلوی دوربین یک «اثر روایی» حضور یابد که نه تنها از منزلت این مقام کاسته نشود که وجوه ارزشی در پردهمانده آن، برای مخاطبان آشکار شود.
پس از شکیبایی، چنین نقشی، ملاکی شد برای آزمون قدرت بازیگری بازیگران حرفهای ما؛ بیش از یک دهه زمان لازم بود تا «زیر نور ماه» رضا میرکریمی، فصلی دیگر را رقم بزند. «روحانیت شیعه» و رویکردهای اجتماعی - اخلاقی- فرهنگیاش، مستقیماً محور قصه قرار گرفت و ژانری مستقل را به سینمای ایران عرضه کرد که هنوز میشد از لحاظ پرداخت قصه و انتخاب ایده، جا پای سینمای آیینی اروپا را در آن جستجو کرد.
«مارمولک» کمال تبریزی هم با محور قرار دادن ایده فیلم «ما فرشته نیستیم» به سمت کمدی میل کرد و پرمخاطب شد با این همه نه میتوان آن را فیلم موفقی دانست، نه اساساً این فیلم، در چارچوب آن «ژانر مستقل» میگنجد. «استشهادی برای خدا» علیرضا امینی فیلم خیلی بهتری بود که آن هم البته متأثر بود از سینمای آیینی اروپا و قصههایش؛ و حالا رسیدهایم به «طلا و مس» که به گمان من، دیگر بازآفرینی سینمای اروپا در این حوزه نیست بلکه خود عرضهکننده سینمایی مستقل و بومی است با قصهای که فقط در ایران و در چارچوب زندگی خانوادگی یک روحانی شیعه امکان وقوعش هست (و نه مثلاً در مصر و در چارچوب زندگی یک روحانی اهل تسنن که در «الازهر» تحصیل میکند.)
این، امتیاز بزرگ این فیلم است. شباهتهایی هم دارد البته با «زیر نور ماه» که در آن، یک طلبه دچار شک میشود که لیاقت پوشیدن لباس روحانیت را دارد یا نه (مثلاً میتوان سکانسی را که در متروی آن فیلم میگذرد و طلبه، معاون حوزه علمیه را میبیند که در لباس غیرروحانی و همراه خانواده است مقایسه کرد با سکانسی که در وانت یک طلبه دیگر میگذرد و او از شخصیت اصلی میخواهد که عمامهاش را از سر بردارد تا مردم نان حلال را از آنها دریغ نکنند!) ولی در قیاس، تفاوتها بیشترند. بزرگترین تفاوت، مربوط است به «آمیختگی ژانری».
«زیر نور ماه» با «درام اجتماعی» آمیخته است اما «طلا و مس» با «ملودرام». ملودرام، این فیلم را به تسخیر خود درآورده و نقش آن متفاوت است با نقشی که در «استشهادی برای خدا» ایفا کرده و با «درام اجتماعی» در تعامل بوده است.
ملودرام در فیلم اسعدیان، البته از مرز «وضعیت محوری»اش نمیگذرد و به حربهای برای جذب مخاطب به هر شکل ممکن بدل نمیشود (امری که سالهاست در ملودرامهای ایرانی و متأثر از ملودرامهای هندی رایج است) فیلم، همچنین به دلیل «فضاسازی» و پرهیز از «اطناب» و «توضیح»، به رغم «پیام» آخرش، به شعارگرایی نمیگراید چرا که «پیام»، تنها یکی از گزارههای عرضهشده توسط آن است نه «تنها گزارهای» که توسط آن عرضه میشود.
ریتم اثر، گرچه کُند، اما «پرتپش» است به دلیل «ضربههای متوالی» که حاصل «غافلگیریهای کوچک» در هر «خردهروایت» است. اسعدیان (که تا پیش از این فیلم، به عنوان تریلرسازی موفق در دل سینمای بدنه شناخته میشد) اکنون توانسته با ریتم کُند و قصهای غیرمعمایی کنار بیاید و فیلمی را عرضه کند که در دل سینمای بدنه ما، اثری «پیشنهاددهنده» است. آیا او پس از این، مسیری دیگر را برمیگزیند یا باز به حوزه «تریلر» برمیگردد؟ کسی نمیداند من هم!
نظرات ()
از منظر من علی موسویگرمارودی یکی از آنهاست لااقل به پاس «زبانی» که به «شعر سپید» ایران هدیه کرده و بنیانی که بر شعر مدرن آیینی ایران نهاده در دو شعر درخشان «در سایهسار نخل ولایت» و «خط خون». با این همه در اینگونه موارد هم، حتی من که فخرم به این است که حرمت پیشکسوتان را نگاه میدارم، گاه در برخورد با کتابهای نو به نو که از ایشان منتشر میشود، چنان به «یکه» دچار میشوم که حداقل قضیه این میشود که اشارتی کنم و «سعیای» بلیغ به خرج دهم که از حیطه ادب پا به بیرون ننهم.
«سفر به فطرت گلسنگ» مجموعهای است از «قطعهها و چکامهها»ی دکتر علی موسویگرمارودی که به تازگی از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. دراین که شاعری باتجربه، آثارش را تقسیمبندی کرده و گزینه سازد و عرضه کند، هیچ ایرادی متوجه او نیست حتی اگر در عرصهای مثل «شعر کلاسیک»، تنها نقطه قوتش «زبانآوری» باشد (البته نه به کمال) در دایره واژگانی قرون ماضی.
میتوان به شکلی گذرا، از این شعرها گذشت و آنها را بخشی از «جهد» شاعر برای رسیدن به کمالی دانست که در شعرهای نویناش شاهدیم. (همچنان که در شعرهای کهن نیما، بامداد، حقوقی، آتشی و... با چنین رویکردی مواجهیم و شعر خوب در میانشان اندک است یا نیست!) اما کتاب حاضر، در کنار این دسته از شعرهای گرمارودی، به سراغ حیطهای دیگر هم رفته که مخاطب را بیشتر به یاد گزارههایی میاندازد که در آن کتاب جذاباش که به «طنز» ادبیات کهن ما میپرداخت، آمده بود.
چگونه؟ در صفحه «158» این کتاب که باید حاوی آثار کلاسیک شاعر باشد، شعری آمده با عنوان «چکامه اخوانی مرتضی امیری اسفندقه به گرمارودی، به مناسبت بازگشت از سفر چهارساله تاجیکستان به وطن» که ابیات نخست آن چنین است:
«دست خالی نیستی، سرشاری از شعر و شعور
آمدی و دیدمت، چشم بد از روی تو دور
خاک گرمارود، اما نه، بگو دارالسّلام
خاک گرمارود، اما نه، بگو دارالسّرور
ماهیام من، شعر تو دریای مروارید و مهر
شادمانا من! که افتادم در این دریا به تور...»
و در صفحه «164» شعری آمده با عنوان «پاسخ من به مرتضی امیریاسفندقه» که ابیات آغازیناش چنین است:
«مرتضی! ای سروخوشاندام باغ شعر و شور
چشم بد از قامت موزون شعرت باد دور
من اگر دریای شعرم، خویش را ماهی مخوان
ای برلیان سخن! زیرا تو هستی کوه نور
نیستی ماهی، نهنگی، آشنای بحر شعر
کی تواند کس نهنگی چون تو را گیرد به تور...»
تا میرسد به این ابیات:
«... آن تداعیها که در شعر تو آید پا به پا
پی به پی چون میکند در ذهن سرشارت خطور؟...
با چه پیوندی رسی از «راهزن» بر «رایزن»
با کدام انگیزه از «جن» میخرامی سوی «حور»؟
موج توفان را چگونه کردهای کشتیسوار
آب دریا را چگونه راندهای اندر تنور؟
از قناری نغمه داود میآری برون
از کف موسی بیندازی عصا در کوه طور...»
اغلب در پای اینگونه اشارات مینویسند «بدون شرح!» من هم چنین مینویسم تا شرح را دیگران از برخوانند و دانند و بر اسب طرب خویش رانند! و کلام را به اشارتی دیگر پایان میبرم از اخوانیه بهاءالدین خرمشاهی در صفحه 131 و جوابیه گرمارودی در صفحه 136 و به دو بیت از هریک، اسراف وا مینهم.
خرمشاهی: «خاک گرمارود با شیرازگویی همبرست
کاین چنین باغ و بهارش سبز یا سُکرآورست
رودبارش مثل رکنآباد جاری از جنان
جویبارش مثل اقیانوس دلفینپرورست...»
گرمارودی: «یار بسیار است اما یار جانی دیگر است
آن یک ار در برنشیند، جای این یک بر سر است
گرچه کام از گفتهی شیرین، شود شیرین ولی
مهربانی دیگر و شیرینزبانی، دیگر است...»
(خب، مصراع آخر را، اگر خدابیامرز عمران صلاحی اینجا بود، دربارهاش میگفت: «حالا حکایت ماست»!)
نظرات ()تعارف چرا؟ آخرش هستیم و باید یک نگاهی بیندازیم به این دهه که حاصل شعرش چه بوده. من یک بار دیگر هم این کار را کردم. منتشر شد بعد در نشریهای ادواری هم.
حاصل این شد که شاعری جوان که اسمش را هم تا به حال نشنیده بودم (از همینها که شعرشان را توی وبلاگشان میگذارند و نمیدانند مخاطبان اینترنت، این شعرها را به عنوان «خبر» پیگیری میکند نه اثری هنری و ازدیاد مخاطبان، ربطی به موفقیت ادبیشان ندارد) آمد توی وبلاگم پیغام گذاشت که یک - گندهتر از دهنم حرف میزنم، دو - شعر سپیدش خیلی بهتر از شعر سپید من است، سه- مثل من سنگ خودش و هیچ دههای را به سینه نمیزند!
طبیعی بود که پیغام را حذف کنم چون هم لحن، هم تنظیم و انتخاب کلمات، از حوزه نقد و گفتمان خارج شده بود. (البته بعدش دوباره پیغام گذاشت و شاکی شد که چرا امثال من نقدپذیر نیستیم!) فکر میکنم یکی از مشکلات شعر هشتاد از همینجا شروع میشود. فکر میکنند اگر به طرف فحش بدهند، یعنی دارند نقدش میکنند! و اگر در عوض کسی به آنها انتقاد کند، دارد فحششان میدهد!
واقعاً ما در دهه هفتاد این مشکلات را نداشتیم. خیلیها به شعر هفتاد حمله کردند اما جوابها، خیلی آرام بود شاید منطقی نبود اما آرام بود،محترمانه بود. شمس لنگرودی در آن دوره، یکی از مخالفان سرسخت شعر هفتاد بود (و هست) شاعری است که به گردن خیلیها حق دارد (اگر نبود چطور بخش اعظم شاعران هفتاد میتوانستند از زبان شاملو عبور کنند) آدم روراستی هم هست و اهل دادوستد در بازار ادبیات محبانه نیست.
فقط یکبار، مهرداد فلاح جواب گفت (البته شمس این جواب را دال بر بیادبی دانست) اما واقعاً آن جواب، توهینآمیز نبود. (مطمئنم که او هم، حالا در مواجهه با ادبیات نسل هشتاد، حق را به من خواهد داد.) حملات مسعود احمدی (با وجود اینکه بیشترین استفاده را از پیشنهادهای شعر هفتاد برد - خب همیشه دونده برنده است حتی اگر دوندهای خسته باشد!-) در آن دهه، ورد همه زبانها بود اما فقط یکبار در کتاب «پاشا» جواب شنید (که متأسفانه مؤدبانه نبود و از حوزه زبان «نقد» خارج شد. تنها همین یکبار، برخوردی این چنینی را از شاعری پیشنهاددهنده شاهد بودم که حتی بعدها، توسط خود او هم تکرار نشد)
آنچه که برخی از شاعران نوگوی دهه هشتاد، در حال انجامش هستند و فکر میکنند این یعنی نوگرایی در رفتار، یک دهه قبل، ابتدا توسط علی عبدالرضایی و بعد از او، توسط گروه موسوم به «گروه کرج» انجام شده بود. عبدالرضایی اولین کسی بود که رفتارش را با الگوی فرهنگ رپ مطابق کرد. با این همه حتی او هم، چه در مصاحبهها چه در نوشتهها چه در گفتوگوی رودررو، بیشتر توضیح میداد (گرچه لحنش عصبانی بود) نه اینکه انتخاب و تنظیم کلماتش توهینآمیز باشد. اعضای «گروه کرج» هم لحن توهینآمیزی داشتند ولی کلماتشان توهینآمیز نبود.
شیوهشان این بود که یک آدم مشهور انتخاب میکردند با احترام دعوتش میکردند کرج؛ بعد هرکدامشان یک کتاب بابک احمدی یا عباس مخبر را - مثل بچههایی که میخواهند موقع امتحان تقلب کنند - مخفیانه باز میکردند و براساس آن، «طرف» را زیر سؤال میبردند. فقط خدابیامرز گلشیری بود که توانست سرجاشان بنشاند و بعد از آن، به شیوه مجموعه جومونگ، سرسپرده او شدند!
اشاره کردم به «فرهنگ رپ» بله، این فرهنگ تقریباً شعر نوی دهه هشتاد را از میان برد. کاری به این بخش قضایا ندارم که رفتار این شاعران، محترمانه یا غیرمحترمانه است. شعرشان فاقد رازآمیزی است، فاقد تأثیرگذاری است و مثل آهنگهای رپ، شبیه حرفزدن است. اینها مجبورند برای اینکه خودشان را به عنوان شاعر جا بیندازند، دائم مثل خوانندگان رپ، دست و سر و ابروهاشان را تکان بدهند چون کلامشان شدیداً به نثر نزدیک است.
شعر این شاعران، فاقد تغزل است بنابراین فاقد گرماست. این شاعران اغلب دچار کوررنگیاند و شعرهاشان نه به این علت که در پی جلوه تازهای از جهان هستند، بلکه به این دلیل ساده که کار با دوربین را بلد نیستند سیاه و سفید درمیآید. شعرشان، بیشتر مواقع سهل هم نیست بلکه در برخورد با «زبان» سهلانگارانه است.
غیاب «ساختار» آزارنده است در این شعرها. مخاطبانشان، جمعی 10 تا 15 نفرهاند و اگر هم در اینترنت مخاطبان بیشتری دارند، برمیگردد به جایگاه و تعریف دیگری که این رسانه از «متن» میدهد. اصلاً ولش کن! مورچه چه هست که کلهپاچهاش چه باشد! دیگر مخاطبی نمانده برای شعر که اینقدر دارند، داریم، دارم به آب و آتش میزنم! ما شاعران، بدل به دلاکهای گرمابههای قدیمی شدهایم که از سر بیکاری، سر هم را میتراشیم!
نظرات ()